◄اسماعیل دهدشتیانعبدالمطلب ممتازان جوان وارسته، متین و کمحرف و بیادعایی بود که همیشه لبخند بر لب داشت. از بدو استخدام، در اسلحهخانه سپاه مشغول بکار شد و براي هر عملیاتي پیشقدم بود. دریکی از سرکشیهایی که از طرف سپاه به خانوادهای شهدا داشتیم شبی به خانه اين شهيد بزرگوار رفتیم و از برادر بزرگش خواستیم خاطرهای از ایشان برایمان تعریف کند.برادرش میگفت: روزی عبدالمطلب در مسیر آمدن به منزل از کنار خانهای که در حیاط آن باز بوده میگذرد و صدای بچهای را میشنود که با گریه به مادرش میگوید: چرا ما نباید گاهی اوقات هم كه شده برنج و گوشت بخوریم؟! مگر ما چه چیز از بچههای مردم كمتر داريم؟!عبدالمطلب با وجودی که به آن خانواده کمک میکرد، اما ميگفت: صدای گریه آن پسربچه فقیر هميشه در گوش من است و من میدانم، افراد زیادی مثل او در تنگدستی زندگی میکنند و نمیتوانم خودم را راضی کنم تا برنج و گوشت در جيره غذايی من باشد و تا روزي كه زنده بود برنج و گوشت نخورد! و با این کار میخواست با آن بچه نیازمند و دیگر فقرا احساس همدردی کند. سرانجام این جوان دوست داشتنی در 22 اردیبهشت سال 1361 در جریان آزادسازی مرحله دوم عملیات بیتالمقدس به فیض شهادت رسید و آسمانی شد. #عبدالمطلب_ممتازان#گردان_صف#تیپ_46_فجر#عملیات_بیت_المقدس#آزادی_خرمشهرhttp://telegram.me/safeer59
برچسب: نویسنده: پرهام رجبی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 23:23
بریده ای از آوسنه دهلاویه-۲حدیث یک تولد……دایی همتی با خواهر زاده اش که خیلی جوان بود به جنگ (سوسنگرد) آمده بود. و چون او دایی صداش میزد، همه بچه های دیگه هم بهش می گفتن دایی.تنها پل ماشين رو سوسنگرد، كه دو طرف مركزى شهر رو به هم وصل مى كرد، در روزهاى آغازين جنگ تخريب شده بود. تنها وسیله ما برای عبور از رودخانه و رفتن به سمت دیگر جاده سوسنگرد-بُستان قایق بود. اما بعدها این پل چوبی ارتباط ما با آن طرف آب را خیلی آسان کرد.پل دست سازى بود كه دايى همتى بروجردی قبل از عمليات ٢٦ اسفند ٥٩ ساخته بود. چهار تا سيم بكسل بود كه دستمان را به دو تاى بالا، راست يا چپ مى گرفتيم و روى دو تاى پايين رو دايى همتی با چوب هاي كه به هم سيم پيچ شده بود يك پل چوبى درست كرده بود. پلى به عرض ٢ تا ٣ متر و طول حدود ٨٠ متر يا بيشتر. روزهاى زيادى وقتى در حال ساخت پل بود دايى را مى ديديم، برايش دست تكان مى داديم و خسته نباشى مى گفتيم و با قايق مى رفتيم آن طرف آب. اون زمان، ما ديده بان ها از معدود نيروهايى بوديم كه اجازه عبور از آب رو داشتيم. وقتى كار پل تمام شد دايى كنار پل مى نشست و برايمان دعا مى كرد كه غروب سالم بر گرديم.اگر از من بپرسند براى جنگ چه كرده اى پاسخم اين است: هيچ كار.اما دايى همتى خيلى حرف دارد. پينه هاى دستش را نشانت مى دهد. كف دست هايش را كه سيم بكسل بريده بود به عنوان شاهد به رُخت مى كشد و مى تواند پلى را كه ساخته، بدهد به نامش سند بزنند. اين پل و پل هاى زيادى مثل اين، قاب عكس هاى زيباى جنگ هستند. از روى پل كه مى گذشتى مثل بانوج (گهواره عشائرى) تكان مى خورد. وقتى دايى همتى ترس ما رو مى ديد مى گفت نترسين. جورى ساختمش كه تانك هم مى تونه از روش رد بشه
برچسب: نویسنده: پرهام رجبی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 23:23
برچسب: نویسنده: پرهام رجبی تاريخ: دوشنبه 5 شهريور 1403 ساعت: 23:23